حکایت « ترک شیرازی و آن خال هندویش!!!»

حکایت دعوا بر سر « ترک شیرازی و آن خال هندویش!!!» از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید . سپس صائب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتاً شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب تبریزی سرود...

اما حکایت به اینجا ختم نشد و هر از چند گاهی یکی از شاعران خوش ذوق جوابیه ای بر سروده ی قبلی نوشت تا اینکه کار به مسائل اخلاقی و فرهنگی و امنیتی! و ... رسید.

می توانید ابن مناظره ی  زیبا را در ادامه مطلب مشاهده کنید و در صورتی که شما هم جواب جدیدی برای این اشعار دارید، در قسمت نظرات ثبت کنید تا آن را هم به این سریال بی پایان اضافه کنیم!

ادامه نوشته

عکسنوشت 2 ::: درخت


درخت اگر بودم
بعد از مردنم!
در بهترین حالت
می‌شدم دسته‌ی مبل مورد علاقه‌ی تو!
همیشه دستت برای من بود!
در بدترین حالت هم
دری می‌شدم که هنگام عصبانیت

مرا به هم میکوفتی!

امتحان ریاضی!!!

منبع: 89ia

قصیده زیبایی از دکتر حسین الهی قمشه ای

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست

 من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

ادامه نوشته

رنگین پوست

This poem was nominated poem of 2005.

Written by an African kid, amazing thought :

“When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black… And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray… And you call me colore???


این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده. توسط یک کودک آفریقایی نوشته شده که در همان سال در سازمان ملل خوانده شد و استدلال شگفت انگیزی داره:::

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم… و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای… و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

 آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید.
گفتند او مردی دیوانه است.

ادامه نوشته

گام اول

مردی از زاهدی که سالها ریاضت کشیده بود تا معبود خویش را دیدار کند پرسید: اولین گام

در طی طریق چیست؟ زاهد مرد را برسر چاهی برد واز خواست تا به تصویر خود در آب

بنگرد، امّا هر بار زاهد سنگ ریزه ای در چاه می انداخت وتصویر را مخشوش می

ساخت زاهد گفت همانطور که انسان نمی تواند صورت خود را در آب مّواج به بیند خدا را

نیز نمی تواند با ذهن آشفته ببیند